
ا











تو ۳ سالگی " مامان عاشقتم"
تو ۱۰ سالگی "مامان ولم کن"
... ...
تو ۱۶ سالگی" مامانم میره رو اعصابم"
تو ۱۸ سالگی" باید از این خونه بزنم بیرون"
تو ۲۵ سالگی " مامان حق با تو بود"
تو ۳۰ سالگی "میخوام برم خونه مامانم"
تو ۵۰ سالگی " نمیخوام مامانمو از دست بدم"
تو ۷۰ هفتاد سالگی "من حاضرم همه زندگیمو بدم تا مامانم الان اینجا باشه ... !!!
واقعا هم همینه ها!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
به سلامتی مامانامون بلایك و نظر بده!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
اگر از روی تو مهجورم ای دوست زدرد دوريت رنجورم ای دوست جدا فايز زتو نز بی وفايست خدا داند که مجبورم ای دوست
تو که هيچت ز حال ما خبر نيست
خبر زين کام خشک و چشم تر نيست
بود اندر وطن اسوده فايز
کسی کش دلنوازی در سفر نيست
خبر از دل ندارم نيست يا هست
بريد از ما و با دلدار پيوست
گله از دل مکن فايز که پيری
تو را از پا فکند رفت از دست
کنم مدح خم ابروت يا روت
نهم نام لبت ياقوت يا قوت
يقينم هست فايز زنده گردد
رسد بر تخته تابوت تا بوت
دل من حالت پروانه دارد
به آتش سوختن پروا ندارد
دل فايز چو مرغ پر شکسته
به هر جا کو فتد پروا ندارد
تو آتش رخ دلم پروانه کردی
زخون ناحقم پروا نکردی
تو ديدی دام زلف يار فايز
چرا ای مرغ دل پروا نکردی
جوانی هست چون گنجی خداداد
خوشا آن کس که این گنجش خداداد
برو فايز که این گنج از تو بگذشت
مزن ديگر تو از دست خدا داد
اگر صد تير ناز از دلبر آيد
مکن باور که آه از دل برايد
پس از صد سال بعد از فوت فايز
هنوز آواز دلبر دلبر آيز
بگو با دلبر ترسايی امشب
چه می شد بی ترسايی امشب
لبان خشک فايز را ز رحمت
بر آن لعل لب تر سايی امشب
دلا سوز تو آتش در جهان زد
شرار عشق بر پير و جوان زد
به دشت عاشقی رنگ شقايق
خدنگ خون به جان عاشقان زد
فراق دوست آتش زد به جانم
تب غم سوخت مغز استخوانم
خوشا ديدار فصل اشنايی
که تازه ميکند باغ روانم
به دشتستان و دشتی بلبلی نيست
که خونين بال از هجر گلی نيست
به غير از ناله های عاشقانه
به کوه و دشت صحرا غلغلی نيست
دو چشمت آبی دريای بوشهر
نگاهت گرم چون گرمای بوشهر
لبت تا ميگوشايی در شکر خند
به شيرينی است چون خرمای بوشهر
تو که بار رطب در سينه داری
گلويی صاف چون ايينه داری
مگر در شروه ات شکر نشاندی
که آتش در دل بی کينه داری
شراب شروه غو غا کرده امشب
به جانها شعله بر پا کرده امشب
شراب شروه با شيرينی نی
عجب مجلس مهيا کرده امشب
بهار امد زمین فیروزگون شد به عزم سیر دلدارم برون شد
به گل دیدن برون شد یار فایز همه گلها زخجلت سرنگون شد
بهشتی ای صنم دادی نشانم پس انگه دوزخی کردی مکانم
به فایز اب کوثر وعده دادی چرا اتش زدی اخر به جانم
بتا ختم رسل پیغمبری شد به من روشن صفات دلبری شد
دو مثقال دلی که داشت فایز به تاراج سر زلف پری شد
چو مرغی مثل من بی بال پر نیست دریغا همچو من خونین جگر نیست
فتاده فایز اندر دام صیاد رهایی یافتن بهرم دگر نیست
جفا از تو بتا خون خوردن از من زتو جور تحمل کردن از من
تو را با گریه فایز چه مطلب؟ دل از من دیده ازمن دامن از من
قدت گل قامتت گل کفش پا گل سخن گل معرفت گل مدعا گل
به گل چیدن در امد یار فایز سر و گردن گل و نشو و نما گل
خبری پَش واویده پولادو مُرده قد باریک اوِش داده تا جون سپرده
.: Weblog Themes By Pichak :.

















