تاريخ : یکشنبه 15 مرداد 1391 | 20:09 | نویسنده : jazire-jonobi

سلام به دوستان خوبم خوصوصا بندر ریگی های عزیز امیدوارم که تاخیر منو به خوبیه خودتون ببخشید یه سه تا داستان واقعی براتون گذاشتم خداکنه خشوتون بیاد

دوســـــــــــــــــــــــــتون دارم خدا  نگهـــــــــــــــدار...!



تاريخ : یکشنبه 15 مرداد 1391 | 19:55 | نویسنده : jazire-jonobi


چهار شمع به آرامي در حال سوختن بودند
چنان سکوتي بر فضاي اتاق حاکم بود که صداي نجواي آنها به گوش مي رسيد 
اولي گفت:نام من صلح است، اما زمين اما زمين صحنه ي کارزار ودنيا سرشار از خشم و غضب است و کسي قادر نيست مرا روشن نگه دارد
هنوز کلام شمع  به پايان نرسيده بود که شعله ي صلح ناپديد شد
شمع دوم گفت:من ايمان هستم،با ان که وجود من واجب و ضروري است ،ولي چندان دوامي ندارم و تواني براي ماندن ندارم در همين لحظه ،با وزش نسيم شعله ي ايمان نيز خاموش شد
شمع سوم با اندوه فراوان گفت :من عشق هستم
مردم اهميت وجود مرا درک نميکنند و به راحتي از کنارم ميگذرند
آنها حتي فراموش ميکنند که به نزديکان خود عشق بورزند من به تنهايي توان وقدرت روشن ماندن را ندارم
ديري نپاييد که شعله ي عشق هم خاموش شد
ناگهان پسر بچه اي وارد اتاق شد و با ديدن سه شمع خاموش چهره اش دگرگون شد و گفت :پس چرا نمي سوزيد؟ تصور مي کردم تا انتها بسوزيد و حالا حالاها دوام داشته باشيد.اين را گفت و شروع به گريه کردن کرد.
شمع چهارم با ديدن اشک هاي پسر بچه گفت نترس اسم من اميد است مدتي است که من روشن هستم ميتوانيم بقيه شمع ها رو روشن کنيم چشمان پسر بچه برقي زد و شمع اميد را برداشت و سه شمع خاموش را روشن کرد شعله اميد هرگز از زندگي ما محو نمي شود با اميد است که ما ميتوانيم زندگي سرشار از صلح، ايمان و عشق داشته باشيم انسان با اميد زنده است
 



تاريخ : یکشنبه 15 مرداد 1391 | 19:53 | نویسنده : jazire-jonobi

 
کوهنوردي شبي در ميانه ي کوه بلندي در حال صعود بود
ناگهان زير پايش شل شد و با سرعت بسيار زياد سقوط کرد
وحشت تمام وجودش را گرفته بود به ياد خدا افتاد و از او کمک خواست
ناگهان بين زمين و اسمان به واسطه ي طنابي که خود را به ان بسته بود اويزان شد
هوا سرد بود ،کولاک و برف شرع به باريدن کرد کوهنورد گفت خدايا من به تو ايمان دارم
فقط تو ميتواني مرا نجات دهي کمکم کن
صدايي به گوشش رسيد اگر راست ميگويي به من ايمان داري کارد خود را در بياور و طناب را پاره کن
اما او جرات نکرد اين کار را بکند
يک روز بعد گروه نجات جسد ان کوهنورد را در فاصله ي يک متري زمين اويزان و يخ زده پيدا کردند
 



تاريخ : یکشنبه 15 مرداد 1391 | 19:50 | نویسنده : jazire-jonobi

مرد کوري روي پله هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود
روي تابلويش نوشته بود،من کور هستم لطفا به من کمک کنيد
روزنامه نگار خلاقي از کنار او ميگذشت
نگاهي به کور و کلاهش انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوي او را برداشت
و ان را برگرداند روي ان نوشت :چه بهار زيبايي ولي افسوس که من نميتوانم آن را ببينم
سپس ان جا را ترک کرد ساعتي بعد روزنامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است.
 



تاريخ : پنج‌شنبه 25 خرداد 1391 | 21:06 | نویسنده : jazire-jonobi

سلام بچه ها خوبید مدتی هسته که من نیستم ولی امروز اومدم که حالتونو بپرسم حالـــــتـــــــون خوبــــــــــــه بچه هــــــــــــا...!



تاريخ : چهارشنبه 20 اردیبهشت 1391 | 18:01 | نویسنده : jazire-jonobi

سلام دوستان خوبید من از خدمت برگشتم ممنون از نظر هایی که دادید خوشحالم کردید درمورد عکس های سیزده بدر  فعلا گرفتارم یعنی هنوز به دستم نرسیده که براتون تو وب سایت بزارم طی روز های آینده  حتما این کارو میکنم من که نبودم ولی بچه ها  میگن خیلی شلوغ و باحال بوده خوشبحالشون  ما که کف میکردیم تو پادگان  فعلا خدا نگهدار



تاريخ : یکشنبه 14 اسفند 1390 | 17:11 | نویسنده : jazire-jonobi

سلام بچه ها من رفتم سربازی سیرجان افتادم نظر یادتون نره اومدم مرخصی نظراتتون رو ببینم تا خوشحال بشم دوستون دارم



تاريخ : چهارشنبه 10 اسفند 1390 | 10:34 | نویسنده : jazire-jonobi

سلام به دوستان خوب بندر ریگ امیدوارم حالتون خوب باشه مرسی که اومدین تو وب سایت من اگه عکسهای قشنگی از بندر ریگ برام بگیرید من ممنون میشم برام ایمیل کنید من حوصله ندارم بیام عکس بگیرم اگه میتونید لطف کنید تا عکس ها رو با نام خودتون بزارم تو سایت

مرسی



تاريخ : چهارشنبه 10 اسفند 1390 | 10:21 | نویسنده : jazire-jonobi

 

 

 



تاريخ : یکشنبه 30 بهمن 1390 | 15:03 | نویسنده : jazire-jonobi

سلام دوستان نمیدونم چی براتون بزارم

 



  • تربیت بدنی
  • قالب بلاگ اسکای
  • 💬 نظرات کاربران
    💬ثبت نام کاربران
    💬ورود کاربران