تاريخ : جمعه 21 بهمن 1390 | 22:43 | نویسنده : jazire-jonobi

اگر از روی تو مهجورم ای دوست

زدرد دوريت رنجورم ای دوست

جدا فايز زتو نز بی وفايست

خدا داند که مجبورم ای دوست

 

تو که هيچت ز حال ما خبر نيست

خبر زين کام خشک و چشم تر نيست

بود اندر وطن   اسوده   فايز

کسی کش دلنوازی در سفر نيست

 

خبر از دل ندارم نيست يا هست

بريد از ما و با دلدار پيوست

گله از دل مکن فايز که پيری

تو را از پا فکند رفت از دست

 

کنم مدح خم ابروت يا روت

نهم نام لبت ياقوت يا قوت

يقينم هست فايز زنده گردد

رسد بر تخته تابوت تا بوت

 

دل من حالت پروانه دارد

به آتش سوختن پروا ندارد

دل فايز چو مرغ پر شکسته

به هر جا کو فتد پروا ندارد

 

تو آتش رخ دلم پروانه کردی

زخون ناحقم پروا نکردی

تو ديدی دام زلف يار فايز

چرا ای مرغ دل پروا نکردی

 

جوانی هست چون گنجی خداداد

خوشا آن کس که این گنجش خداداد

برو فايز که این گنج از تو بگذشت

مزن ديگر تو از دست خدا داد

 

اگر صد تير ناز از دلبر آيد

مکن باور که آه از دل برايد

پس از صد سال بعد از فوت فايز

هنوز آواز دلبر دلبر آيز

 

بگو با دلبر ترسايی امشب

چه می شد بی ترسايی امشب

لبان خشک فايز را ز رحمت

بر آن لعل لب تر سايی امشب




  • تربیت بدنی
  • قالب بلاگ اسکای
  • 💬 نظرات کاربران
    💬ثبت نام کاربران
    💬ورود کاربران